ذبيح الله صفا
206
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ماند و به همين سبب هم بهرهيى از دانشها و صنعتها كه انكارناپذيرست در آن سامان باقيست و ما را برين سخن كلام يكى از دانشمندانشان كه تأليفهاى او بديار ما رسيده ، راهبرى كرده است و او سعد الدين تفتازانى است ؛ و امّا جز او از ايران كسى را بعد از امام ابن الخطيب « 1 » و نصير الدين طوسى نديدهايم كه سخنى استوار داشته باشد . ازين حال پندگير و نيك در آن بينديش تا شگفتيها در احوال بندگان خداى بينى ، و خداوند آنگونه كه بخواهد مىآفريند ، او را نيازى نيست ، پادشاهى و ستايش او راست ، و او بر كارها تواناست . . . » « 2 » اين سخن از مرد آگاه دانشمنديست كه در پايان دورهء مورد مطالعهء ما ، يعنى در عهدى كه تاختهاى جديد ويرانكاران وحشى نتيجهء روشن خود را نشان داده بود ، گفته است ؛ و در واقع خبر از حقيقتى داده كه هركس تاريخ مغول را در ايران بگشايد بايد آن را هم از نخستين سطرها ببيند و راز انحطاطى را كه ايران در چند قرن اخير گرفتار آن شده است ، بشناسد . درست در آغاز دورهيى كه مطالعه مىكنيم ، نويسندهء دانشمند ديگرى آنچه را از ويرانكاران آسياى مركزى ديده و شنيده بود بنگارش درآورد . او هم در ديباچهء كتاب پرارزش خود ، با اندوهى بىپايان از زوال دانش و هنر سخن مىراند و آن را در خاك مىجويد و مىگويد : « و بسبب تغيير روزگار و تأثير فلك دوّار و گردش گردون دون و اختلاف عالم بوقلمون مدارس درس مندرس و معالم علم منطمس گشته و طبقهء طلبهء آن در دست لگدكوب حوادث پايمال زمانهء غدّار و روزگار مكّار شدند و بصنوف صروف فتن و محن گرفتار و در معرض تفرقه و بوار معرّض سيوف آبدار شدند و در حجاب تراب متوارى ماندند . هنر اكنون همه در خاك طلب بايد كرد * ز آنكه اندر دل خاكند همه پرهنران
--> ( 1 ) - از علماى بزرگ ، استاد شمس الدين خسرو شاهى متوفى بسال 652 است ( 2 ) - مقدمهء ابن خلدون بر كتاب العبر و ديوان المبتداء و الخبر فى ايام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوى السلطان الاكبر ، چاپ مصر ص 545